![]() |
![]() |
|
|
ديشب رفتيم كي از پارك هاي شهر به همراه شام... عمو عليرضا و عباس آقا
همراه ما بودند... دليل نبودن بقيه ي خاندان... اين بود كه مي خواستيم براي مسافرتي كه فردا در پيش داريم بحث كنيم... اين يه عكس از جلسه.. (كيفيتش خوب نيست... ببخشيد... )
امروز صبح هم رفتم در مغازه.... اينم يه عكس از نماي مغازمون....
تا اذان ظهر ... مغازه بودم... ما ۵ تا مغازه كنار هم هستيم... صبح ساعت ۹ ميايم تا اذان... بعد هم مغازه هارو مي بنديم و ميريم مسجد... اذان كه شد رفتيم مسجد سجاديه... امام جماعت ندارن.. با توافق بزرگان مسجد... دايي من به امام جماعت مسجد سجاديه برگزيده شده. مكبر نداشتن... من هم به صورت داوطلبي مكبر شدم... بعد از اونجا داشتم با دايي از مسجد ميومدم كه يه دفه يي دايي زنگ زد خونمون و خبر داد كه با من ميره.. چلو كبابيه....
اينم يه عكس از امام جماعت مسجد سجاديه.. (داييم)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:17 توسط سعيد |
|
|
سلام!
بعد از براتي اومدم خونه ي دايي... همهي ي پسر و دختر هاي اون مرحوم اونجا اومده بودن براي شام... يه نكته خيلي برام جالب بود... مهدي آقا شامش رو با نون و پنير و موز خورد.
. . . راستي اوستا كارامو ميخوام نشونتون بدم... (سمت راست: رسول ، سمت چپ: امير) كم خوني دارن... رسول متولد ۶۲ ، امير متولد ۶۰
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:27 توسط سعيد |
|
|
دیروز و امروز براتیه... برات؟ توی نیشابور در همین ماهی که هستیم و همین روزها برای رفتگان همون سال رسمه که براتی بگیرن... دور مقبره فرش یا صندلی می چینن و از مردم پذیرایی می کنن... اما بعضی از افراد به این رسم معتقد نیستن... و این بد نیست... فکر نکنین که هر کی برات نگرفته بد بوده... نه ... همیشه اختلاف سلیقه هست... مثل بابای من... براتی رو یه چیزه اضافه می دونه!!! حالا دیروز از مجید پرسیدم برای حاج مرتضی برات دارین؟ گفتک نه جانم... از دختر داییم پرسیدم... برای مامان بزرگت "ایران" برات دارین... پاسخ مثبت بود... به بهشت فضل رفته و به سمت مقبرهی ی ایران رفتیم.. مامان و بابا با سیمن رفتن برات های دیگه... منو سامان هم همونجا موندیم... اینم چندتا عکس از برات ایران...
راستی امروز قرمه سبزی داریم... اینجوری نگاش نکن... هنوز خوب جا نیفتاده... به به!! |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:23 توسط سعيد |
|
|
با كمال تأسف بايد بگم كه "حاج مرتضي (علي) غرويان" پدر سه شهيد بزرگوار...
ديروز دار فاني را وداع گفته و به آغوش حميد و مجيد و دانيال رفت... تشييع جنازه ديروز ساعت ۹.۱۵ دقيقه بود... كه طي مراسمي با شكوه مردم اين عزيز بزرگوار را به خاك سپردند... من تنها يك بار ايشان رو در خانه ي مجيد "دوستم" ديدم.. همان يك بار باعث شد در تشييع جنازه ي ايشون اشكاهيم جاري شود... اين رو واقعا مي گم... من توي هر تشييع جنازه اي كه شركت مي كنم سعي مي كنم بغض و اندوه خودم رو نشون ندم... حتي در مراسم تشييع جنازه ي مادر بزرگم... به سيل اشكهايم اجازه ي سرازير شدن ندادم... اما در اين تشييع جنازه هر چه سعي كردم.... نشد... هرچه خودم، خودم را دلداري مي دادم كه گريه نكن... اما كافي نبود به يك لحظه اشكهايم جاري شد. اين عزيز بزرگوار پدر بزرگ مجيد (دوستم) بود..
پ.ن: گريه كردنم دليل داشت كه اينجا جاي گفتن نيست... پ.ن: امروز ساعت ۸.۳۰ رفتم سر كار تا الان كه دارم مي نويسم. پ.ن: راستي به مراسم تعزيه ي آن عزيز در محل هيئت علي اكبري رفتم... پ.ن: راستي ايشون مشكل ريوي داشتن... فك مي كنم نزديك به يك هفته هم در ICU به سر مي بردند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:3 توسط سعيد |
|
|
امروز یعنی... ۱۶/۵/۸۷
از خواب كه بيدار شدم.. يهويي پريدم روي گوشيم... ديدم يه دونه اس ام اس دارم.. از طرف يكي ازدوستان بود... قرار بود امروز ساعت 10 صبح برم درب خونشون... تا به كارامون برسيم.. مجيد (دوستم)قرار بود بره براي اول مهر توي يه مدرسه ثبت نام كنه.. من هم مي خواستم برم دنبال كار (شغل) بگردم. اما توي اون اس ام اس كه مجيد داده بود گفت كه نمي تونه بياد.. آخه يه مشكلي براش پيش اومده بود كه نميشه اينجا بگم... قرار شد كه هر نفري خودش كار خودشو راه بندازه... من هم دنبال شغل بودم كه به نتيجه هم رسيدم... قرار شد كه من در روزهاي سه شنبه و چهارشنبه با پژوهش سراي نيشابور همكاري كنم... وقتي وارد پژوهش سرا شدم... تازه فهميدم كه چه قدر من پرت بودم.. آخه توي پژوهش سراي نيشابور هر كسي مي خواد مياد تو ... و اگه با اينترنت كاري داره بدون هماهنگي ميتونه كار اينترنتيش رو انجام بده ... بعد هم بره خونشون... بدون پول... اينترنت مجاني... خيلي برام عجيببود... حالا ... خيلي هم خوشحالم... آخه شغل گير آوردم... راستي امشب قراره بريم سينما.. جاي همتون اونجا خاليه.. تموم شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:43 توسط سعيد |
|
|
ولادت با سعادت سه اختر آسمان ولایت و امامت امام حسین (ع). حضرت ابوالفضل (ع) و امام سجاد (ع) مبارك باد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:48 توسط سعيد |
|
|
سلام!
حالا خاطرات امروزمو مي نويسم... روي بارخواب خوابيده بودم... كه يهو مامان گفت پاشو برو توي حال... سر صبح بود... آخه بهمون آفتاب مي خورد... من رفتم توي حال دوباره آرميدم.. فك كنم ساعت ۱۵ دقيقه مونده به ۱۰ بود كه مامان بلند گفت.. خداحافظ... من هم در حالت خواب و بيداري پرسيدم: كجا؟ مامان در جواب گفت.. هيئت... آخه هفتم مامان زن داييم بود... خدا بيامرز خيلي مهربون بود.. خيلي هم دوست داشتني... و به خاطر همين مهمان نوازي ايشون همه از راه هاي دور و نزديك به نيشابور اومده بودن... از همين جا لطفا اگه زحمتي نيست يه فاتحه اخلاصي بياد آن مرحوم و تمام رفتگانتون بخونين ... (راستي بگم كه اجبار نيست... باز ازم انتقاد نشه) خوب مي گفتم.. من هم تا فهميدم گفتم من هم ميام... مامان هم در جواب گفت ... بدو آماده شو... به هيئت رفته و پس از آن به بهشت فضل رفتيم... بعد از اونجا هم به خونه امديم و بعد از ۱ ساعت دوباره به هيئت رفتيم.. مي خواستيم حليم بخوريم... جاتون خالي عجب حليمي بود... بعد هم عليرضا كه از اسكاتلند اومده بود كه يه سال از من كوچك تره... نوه ي اون مرحومه... به خونمون اورديمش... بعد از كمي بازي كردن با كامپيوتر به حياط رفته و شروع به تميز كردن حوض كرديم ... بعد هم اونو پر آب كرده و به زير آب رفتيم... بعد هم به خونه ي دايي حميد رفته و تا ساعت ۳۰/۹ اونجا بوديم.. بعد به خونه ي عمه رفته و ساعت ۱۵/۱۱ از اونجا اومديم خونه.... تموم شد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:50 توسط سعيد |
|
|
سلام!
خاطرات ديروزمو الان مي نويسم با اضافه كردنه خاطرات امروزم... ديروز: چشم هام روي هم بود اما بيدار بودم ... كه يه دفه تلفن زنگ زد... مامان تلفن رو برداشت و خيلي گرم شروع به صحبت كرد... من هم از صحبت هاي اونا چيزي يادم نمياد اما يه قسمتي رو هنوز به خاطر دارم... آخراي صحبت بود كه مامان داشت تعارف مي كرد... مي گفت: شما بياين... ما بيايم؟؟... هي دو نفري با هم كلنجار مي رفتن... شنيدم كه مامانم داره تعارف بازي مي كنه... با خودم گفتم كه شايد خاله عزت كه تهرانه پشت خطه!!! بعد از تموم شدنه تلفن.. از مامان پرسيدم كي بود؟؟ مامان گفت صديقه خانوم... من هم تازه فهميدم كه كي پشت خط بوده... صديقه خانوم از دوستاي صميمي مامان و شوهر ايشون حسين آقا دوست صميمي پدرم هستن.. اونا معمولا پنچ شنبه... جمعه رو به باغي كه در حصار (حومه ي شهر نيشابور) دارن مي رن... اونا مشهد زندگي مي كنن... ما هم روابط خانوادگي با اونا داريم... بالاخره قرار شد كه ما به حصار بريم و ناهار رو از رستوران هشت بهشت كه نزديكي حصار هست و ديزي هاي سنگي محشري داره بگيريم. اما براي بعضي از بچه ها مثل من و خاهرم و سامان و يكي از فرزندان حسين آقا شون كه ديزي دوست ندارن از نيشابور كباب بگيريم... كباب ها رو از نيشابور گرفتيم و به سمت حصار حركت كرديم. به باغ كه رسيديم... حسين آقا در باغ نبودن... جوياي مسئله شديم.. پاسخ هم اين بود كه يكي از دوستان دوران دانشجويي حسين آقا به مشهد آمده بود ... بعد هم حسين آقا ايشون يعني جناب حاتمي رو از مشهد به باغ آورده بودند... حالا هم باهم به مكان هاي ديدني نيشابور رفته بودن... كمي دير كردن... وقتي به باغ رسيدن گفتن كه ديزي بي ديزي... يه دليلي داشت كه يادم رفت.. اما به هر حال ديزي بي ديزي... ۲ نفر هم به خانه ي يكي از دوستان خودشون رفته بودن و ناهار رو اونجا صرف كرده بودن... حالا ۷ نفر آدم بزرگ مونديم با ۱۰ سيخ كباب... هر طور بود خودمون رو با نوشابه و يه سيخ كباب سير كرديم.. ساعت ۳۰/۲ بود كه بحثي در مورد تعيين رشته ي خواهرم شروع شد. ۲ قطب علمي كشور رو به روي خواهرم نشسته بودن ۱. حسين آقا ۲. آقاي حاتمي... مشورت شروع شد تا . . . . غرق بحث بوديم كه تا سرم رو برگردوندم ساعت رو به روي چشمانم بود... ۳۰/۷ !!!! همه از اين زمان با خبر شدن... آقاي حاتمي هم قصد داشت به تهران بره... حسين آقا و اقا دانيال (او هم براي خود نخبه اي است) پسر يكي از دوستان حسين آقا... با هم برخاستند و آقاي حاتمي و دانيال با اتوبوس به شهر برگشتن... ما هم هنوز اونجا بوديم ... تا اينكه ساعت ۳۰/۸ شد.... و ما به شهر برگشتيم... در راه تازه يادمون اومد كه قرار بوده با خانواده ي طرف پدرم به بيرون بريم... از حصار مستقيم به باشگاه فجر رفته و در آنجا تا ساعت ۳۰/۱۱ مونديم و بعد هم به خونه اومديم.... فردا رو بعد مي گم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:29 توسط سعيد |
|
|
سلام!
امشب خونه ي عمه بوديم.. از درب كه وارد شديم ... ديدم همه يعني : ۱. عمو علي ۲. سهيل (پسر بزرگ عمو علي) ۳. بهنام (پسر كوچيك عمو علي) ۴. علي آقا (داماد عمه) ۵. خانم علي آقا ۶. حسين (پسر عمه) ۷. علي(پسر ديگه ي عمه) مشغول فوتبال بازي كردن توي حياط بزرگ عمه بودن... روي بارخواب هم خانم عمو علي و دختر او به همراه عمه و مامان و خواهرم كه اضافه شدن نشسته بودن. من و سامان برادرم به جمعيت فوتباليست پيوستيم... اما من نمي تونستم بازي كنم آخه امروز ساعت ۶ بعد از ظهر در مسابقه ي رسمي گل كوچيك كه يكي از مساجد شهرمون راه انداخته بود... پام پيچ خورد... واسه همون نتونستم بازي كنم... بعد از كمي بازي كردن عمو حسين هم اومد ... به همراه ۲ پسر شيطون... محمدرضا و محمد امين اون دوتا دختر هاي شيطون ديگش يعني مهسا و هليا به همراه مامانشون توي يه مراسم عروسي بودن بعد از فوتبال هم چايي اي خورديم و به خونه اومديم... اين هم از امروز و امشب من... يا علي... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 23:35 توسط سعيد |
|
|
سلام!
من سعيد هستم ۱۴ ساله از ... من تا حالا نزديك به ۲۰ وبلاگ داشتم ... و تا حالا همشون هم گرفته... يعني در حد ۳۰ ... ۴۰ نفري رو به خودش جذب كرده... آخرين وبلاگي كه داشتم... وبلاگ "درخواست آهنگ" بود... يعني كسي آهنگي رو اگه مي خواست مي اومد درخواست مي كرد و من هم براش لينك دانلودشو ميذاشتم... يكي ديگه از وب هام " داستان" بود... داستان مي نوشتم... اما حالا اومدم يه وبلاگ داشته باشم براي خودم... هرچي وب داشتم براي بقيه بوده... حالا اين وبو ساختم براي خودم. از اين به بعد هم اتفاقات روزانه ي خودم رو توي اين وبلاگ مي نويسم... خوب حالا شايد چيز هاي ديگه ايي هم اضافش كنم. تا شما هم از اين وب استفاده ببريد... يا علي...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:46 توسط سعيد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام!
اميدوارم از اين وبلاگ استفاده ي كامل رو ببريد... با تشكر... سعيد |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
صامت سيب "لوگو سراي سروش" سكرت |
|
RSS
|