![]() |
![]() |
|
|
سلام! امروز رفتن به مدرسه... اعصاب خوردي... دبير اجتماعي قرار بود امروز به جاش عربي بياد... اما دور از انتظار دبير اجتماعي اومد... ما هم كه كتاب نياورده بوديم متعجب به هم نگاه ميكرديم...از قرار ايشون شروع به درس دادن كردن... بعد هم از اكثر بچه ها پرسيدن... من هم كه بلد نبودم 14 شدم... (با اينكه يك سوال بلد نبودم ) اعصابم به هم ريخت فردا امتحان شيمي داريم از فصل 3... گفته كه اونقدر سخته كه همه 3 نمره رو صد در صد پسرفت دارن... اومدن به خونه و نشستن سر شيمي و صحبت كردن با هاشم و مهدي 1... و رفتن به مسجد و ديدن رفقا! همين! پ.ن "1" : من ميم ميخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! 1.ن "2" : خدا خيلي دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:55 توسط سعيد |
|
|
سلام! تو اين 2 روز فرصت اومدن و آپ كردن نداشتم... چيز مهمي هم اتفاق نيفتاد... جمعه كه صبح به صرف استخر فجر با رفيقاي مجمع... بعد از اونجا اومدن به خونه و نشستن سر درس و مشق... شب هم به صرف دوره ي خانوادگي خونهي آقاي نكوئيان.. بعد از اونجا هم جلوي ماشين دايي رو تو خيابون گرفتن و رقصيدن... و ... ديروز هم خوب پيش ميرفت... گوشيمو برداشتم... ديدم يه missed call دارم... نگاه كه كردم... شماره ي يه خونه بود... زنگ زدم بعد زودي قعطيدم... اون شماره دوباره زنگ زد... مصطفي قا... بود... قرار بود اتمروز براي شيمي يه پاور پوينت درست كنه... اموده بود اشكالاشو گه تا انجام بدم... بعد هم رفتن به خونه ي عمه و بعد هم دختر عمه و صحبت كردن با مهدي 1 ... امروز هم كه يه خبر خوش شنيدم... يه مسابقه وبلاگ نويسي برگزار شده... در سطح شهرستان... جايزه اش هم يه حج عمره... خيلي خبر خوشي بود كه آقاي سعيدي نژاد دبير شيمي به من داد... بعد هم اومدن به خونه ... تختي و دوييدن و ديدن سعيد... مهدي 1 ... هاشم... مجيد... و بعد هم اومدن به خونه و ياد دادن كار با گوشي به دايي گرامي... بعد هم ديدن بازي استقلال با فولاد كه 0.0 تموم شد و ديدن نيمه اول پرسپوليس كه فعلا 1و0 به نفع پرسپوليسه... همين!
پ.ن "۱" : خدا کنه زودی میم بیاد... دیگه مردم از دلتنگی! پ.ن "۲" : خدا خیلی دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:3 توسط سعيد |
|
|
سلام!
امروز بعد از گذروندن دوساعت رياضي و يك ساعت ادبيات... همين كه به خونه اومدم... ناهار نخوردم... آخه ميخواستم برم استاديوم براي دوييدن... اومدن بارون كمي دل سردم كرد... از طرف ديگه ۲تا دوست كه زنگ زدن و از رفتن يا نرفتن من جويا شدن... بيشتر نااميد شدم... اما به هر حال رفتم... با بابايي به تختي راهي شدم... بعد از دوييدن... به خونه اومدم با گرفتن دوش نشستم پايه كامپيوتر... بعد هم راهي شدن به مسجد و ديدن دوستان... از اونجا به خونه اومدم... همه چي براي اومدن آقاي پيرگزي آماده بود... اما دير كردن اونا باعث شد تا شروع به نگاه كردن يه فيلم كنيم... محو فيلم بوديم كه صداي زنگ در خونه اومد... حسين (۱۶۳) (دانشجو ترم هشت دندان پزشكي) ، دختر و خانوم آقاي پيرگزي + خود ايشون! الان هم اونا رفتن... من هم كه كاري ندارم اومدم پايه كامپيوتر و شروع به نوشتن... ساعت ۱۰:۳۵ شبه! فردا هم تعطيله (جمعه)... پ.ن "۱" : امشب خيلي باحال بود! پ.ن "۲" : خدا كنه زودي ميم بياد! پ.ن "۳" : خدا با همه ي چيزات دوست دارم! خيلي زياد! ... ممنون خدا جون! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:41 توسط سعيد |
|
|
سلام!
امروز مدرسه تا ساعت ۳۰/۲ ، حال گيري ، دپرسي يك بنده خدا + خوشتيپ شدنش! خونه! بعدشم نوشتن تكاليف ، دل درد در حد مرگ( نه ديگه در حد مرگ كه نه... كمي پايينتر خواب بودن همون بنده خدا تا نزديكاي ساعت ۶:۳۰ ، ( آخه بهش زنگ زدم خواب بود، كار مهمي داشتمش ) ... مسجد جامع و ديدن نزديك ۱۴ رفيق اونجا و گاپيدن باهاشون... از اونجا هم قدم زنان به سمت خونه ي بابا بزرگ ... آخه فردا ميخواد بره كربلا... گفتيم بريم يه خدافظي بزنيم تو رگ! اينم از امروز من پ.ن "۱" : دلم الان خيلي درد ميكنه! پ.ن "۲" : خدا كنه زودي ميم بياد! پ.ن "۳" : خدا باهمه ي چيزات دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:53 توسط سعيد |
|
|
امروز بعد از مدرسه... رفتم تختي براي آماده كردن بدن... از اونجا اومدم خونه... يه دوش درست و حسابي... بعدشم لباسامو پوشيدمو رفتم فلكه ايران... مهدي ۲ و امير رضا اونجا بودن... امروز تولد مهدي ۱ بود... براش چندتا چيزي خريديم و به سمت خونشون راهي شديم... اول قرار بود همين كه درو وا ميكنه يه بادكنك بتركونيم اما نتركيد... ضايع شديم... بعدش واليبال... ساندويچ... رفتن به پارك و بحث با يه عزيز ديگه... بعدش هم خونه... اما باز هم ناراحتي... آخه باز مهدي ۱ اعصابش از يه چيزي خورده... منم كه ميبينم اينجوريه خيلي بدجور ميشم... خدا كنه باز دوباره خوشحال باشه...
خدا كنه! فردا هم با زيست > فيزيك > زبان > اجتماعي سر ميكنيم! پ.ن: يه سوتي بدي دادم... پ.ن ۲ : مهدي۱ و حميد دوباره بد شدن... پ. ن ۳ : خدا با همهي چيزات خيلي دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 21:40 توسط سعيد |
|
|
سلام!
خوبين؟ منم خوبم! نمدونم چرا بعضي وقتا يه كاري رو شروع ميكنم اما بعد ادامش نميدم... مثلا توي اين وبلاگ قرار بود هر روز خاطره بذارم... اما ...
حالا اومدم دوباره شروع كنم... تصميم كبرا رو گرفتم... راستي فردا تولد مهدي هستو خيلي خوش حالم... از يه طرف هم اينكه دوباره با حميد آشتي كرد بيشتر خوشحالم... قهر نبودن اما رابطشون بد شده بود... اما خوش بختانه برگشت... خدا خيلي دوست دارم... امروز خيلي الكي با يه عزيز بحث كردم... انشا الله خوب بشه...! فردا ميرم معذرت خواهي... تو اين چند روز كه آپ نكردم... خوش گذشت... رفتن به بردسكن... براي تيم فوتبال شهرمون... رقص هاي شبانه و خوش گذروني... بعدش هم عيد واين طرف و اون طرف رفتن... ديشب هم به صرف سينما ... اخراجي هاي ۲... اما حال نكردم... فيلمش قشنگ بود اماچون بابايي نيومد... اصلا بهم خوش نگذشت... خوب ديگه من برم... راستي دلم برا ميم تنگ شده... رفته بابلسر!! خدا كنه زودي بياد...
فردا با آقاي سعيدي نژاد داريم... بعد هم دين و زندگي ... بعد هم زبان فارسي با جناب تركمانيان!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:20 توسط سعيد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام!
اميدوارم از اين وبلاگ استفاده ي كامل رو ببريد... با تشكر... سعيد |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
صامت سيب "لوگو سراي سروش" سكرت |
|
RSS
|