تبليغاتX
زمین خاکی... اين يه دفتره خاطراته...
سلام!

اولين امتحانو با موفقيت .... به من اينجور صحبتا نيومده... اولين امتحانو همچي خوب دادم كه خودم مونده بودم... صبح كه ساعت ۸:۲۳ بيدار شدم... يه صبحانه خوردمو ... لباسامو پوشيدم... گوشيمو تا اومدم بردارم ديدم حميد جون يه اس ام اس داده كه ساعت ۹ كلاس رياضي گذاشتن...منم جنگي رفتم مدرسه و كلاس ...  تا ۱۰:۲۰ بود بعدشم... ديدن مهدي توي حياط و رفتن به سر جلسه امتحان ...

 

 تا برگه رو گذاشتن... شروع كردم به نوشتن... تا نزديكاي ساعت  ۱۲يه ريز مي نوشتم... خلاصه تموم شد ديگه... رياضي... ۲۰

خيلي خوش حالم... تو راه رفتن از سر جلسه به حياط  دبير شيمي مونو ديدم... مراقب بودن ... به سمت من اومدن... به من گفتن از وسط جلسه سرتو ننداز پايين و از هرجا دوست داري نرو... بچه ها امتحان دارن.... در همين حال ديدم... ۲ نفر پشته سر جناب سعيدي برگه ها رو عوض كردن... ميخواستم بگم... اما با خودم يه لحظه گفتم... به من چه... اما خيلي برام باحال بود فرصت طلبي دانش آموزا!

راه برگشت هم با مهدي۱ بودم... نرسيده به فرهنگسرا از خونه خبر دادن كه بايد برم خونه... با خدافظي از مهدي به سمت خونه راهي شدم.... همين... اينم از امروز ما! البته تا الان!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط سعيد | 
سلام!

از فردا امتحاناي ترم شروع ميشه... رياضي....!

تو اين چند وقت خيلي اعصابم خورد شد... از دست يه دوست كه خيلي دوسش دارم... اصلا به من اعتماد نداره... شك داره... نمدونم چه جوري بهش بفهمونم... مهدي آقاي گل... من اونجوري كه فك ميكني نيستم...! اما كو گوش شنوا! منظورم مهدي ۱ بود ها!

جمعه باغرود بوديم! با معلما! نميخواستم برم... اما با زور بردنم... آخه خجالت ميكشيدم... رفتيم يه فوتبال الكي و به حساب خر تو خر ... بعدشم گردش با علي و مهدي فسن...  شام و ... خونه!

از ۳ تا امتحان خيلي ميترسم ... ۳ تايي كه متنفرم ازشون...

۱. ادبيات

۲. دين و زندگي

۳. مطالعات اجتماعي!

اعصاب خوردين همشون....! حاضرم ۱۰۰ ساعت شيمي يا فيزيك بخونم... ۱ ساعت پشته اين ۳تا كتاب نباشم... اما كاريش نميشه كرد... !

پ.ن "۱" : ميم ... ميخوام!

پ.ن "۲" : خدا! دوست دارم...! 

پ.ن "۳" : راستي ... يه تابلو تجسم بزرگ درست كردم... پر شده! خدا كنه به همشون برسم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:56  توسط سعيد | 
سلام!

تو اين مدت كه ننوشتم خيلي سرم شلوغ بود... رفتن به مشهد براي بازي كردن تو ليگ نوجوانان استان

مهمترين اتفاق اين مدت كه ننوشتم بود...

كوروش الياسي ، روح ا... صادقي ، علي فريدوني ، جواد هراتي ، من ، مهدي ها و ...

خوش گذشت... ديروز هم با شنيدن يه چيز كلي دپرس شدم!

هنوزم هستم...!

ايشالا بازم مي نويسم!

پ.ن "۱" : خدا كنه زودي ميم بياد!

۱.ن "۲" : خدا با همه چيزات دوست دارم! ... خيي ممنون!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط سعيد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام!
اميدوارم از اين وبلاگ استفاده ي كامل رو ببريد...
با تشكر... سعيد

نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
پیوندها
صامت
سيب "لوگو سراي سروش"
سكرت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM