![]() |
![]() |
|
|
اه!
چی کار کنم خوب!؟ جلو چندین نفر رو سیاه شدم به خاطر اون! یه مقدار پولو نمتونه برگردونه! شاید واقعا نداره اما من ... بدبخت شدم! حالا چی کار کنم! امروز اون پولو میخوام اما کو گوش شنوا؟؟؟ اونم حق داره ... واقعا نداره!!! اما باید همون اول فکر اینجاشو می کرد!!! فردا اعتکاف!!! نه برای معتکف شدن ... تدارکات!! نمدونم باید چی کار کنم ... خیلی بی برنامه ام!!! مهدی ۱ شون اولین بازیشونو که امروز بود ۲.۱ بردن ... همش شانسی!! امروز بعد از ظهر هم مسابقه دارن ... بردنشون خوابگاه دانشگاه فردوسی!!! دلم برا امیر رضا ... مهدی ۲ ... مهدی ۱ ... تنگ شده! تولد هستی جون بد نبود!!! راستی مو هامو هم زدم ... شماره ۱۶!!! خدایا به امید تو! پ.ن "۱" : میم نره ه ه ه ه ه!! پ.ن "۲" : تمرین فوتبال دیروز بد نبود پ.ن "۳" : دیشب بهشت فضل خوش گذشت پ.ن "۴" : الهی گاهی نگاهی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:35 توسط سعيد |
|
|
امروز و ديروز و چند روز پيشم طبق همون برنامه ي پست قبلي پيش نرفت...
ميم كه نيومد ... ما رفتيم دنبالش... رفتيم بابلسر... قبل از اينكه بريم جاش رفتيم خزر آباد يه سويت گرفتيمو بعدشم دريا ... سپس برگشت به سويت !!! صبح... رفتن دنبال ميم ... بعدشم مستقيم نيشابور! چند روزيه حميد باهام بد شده ... نمدونم چرا ... شايد به خاطر اينه كه دوستشو ازش گرفتم ... !!! اما من نمي خواستم اينجوري شه كه حميد ازم ناراحت باشه ... حالا نه راه برگشت دارم كه اين دوستيو به خاطرش به هم بزنم ... نه شوقي براي ادامه ! آخه از وقتي اون اتفاق افتاد حميد با من فرق كرده ... خيلي زياد!!! خدايا به اميد تو! فردا مهدي ۱ ميره مشهد براي فوتسال!!! امشب هم تولد هستي جونه!!
پ.ن "۱" : ميم كه اومد يعني ما اورديمش ... خدايا يه كاري كن نره! پ.ن "۲" : پست فوتبالم هم عوض شد (دفاع راست يا چپ) (قبلا هافبك وسط بودم اما اتفاقي دفاع وايستادم ديدم اونجا موفق ترم) پ.ن"۳" : به قول يه دوست عزيز "الهي گاهي نگاهي"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:11 توسط سعيد |
|
|
سلام!
هر روز میام زمین خاکی رو نگاه میکنما نمدونم چرا دلم میگیره... یه حسی میگه بشین بنویس! دوباره اومدم تا بنویسم! خوب بعد امتحانایی که دادم ... ۳ چیز تکراری روز منو (تقریبا هر روز رو تا الان) شب کرده! ۱. بیدار شدن ساعت ۱۲:۳۰ یا ۱ ظهر! ۲. به جای صبحانه خوردن ... صرف ناهار! ۳. یعضی روزا روزه گرفتن ۴. بعد از ناهار رمان رو برداشته و سرگرم کردن خودم با خوندنشون! ۵. ساعت ۳:۳۰ لباسا رو پوشیده و رفتن به در خونه ی دوستا یا رفتن به تمرین فوتبال یا بازی کردن والیبال توی کوچه های شهرک! ۶. اومدن به خونه ساعت ۸ ۷. رفتن به بهشت فضل تا ساعت ۱:۳۰ بامداد! این برنامه ی تقریبا هر روز من توی این مدت! صبح هشتم مامان و بابا مبخوان برن شمال دنبال میم! ما رو هم زوری میخوان ببرن شمال ۲ روزه! اما نمیریم! روزا خوب پیش میرن! خیلی خیلی خوب! به یه چیزایی دست پیدا کردم که تو فکرم نمیومدن! از یه چیز ها و کسایی متنفر شدم که قبلا حتی دوسشون داشتم! (نه اون دوست داشتن معروف) اما... پ.ن "۱" : معدل ۱۰/۱۹ پ.ن "۲" : خبر جدید که از میم در رابطه با امتحاناش به دستم رسید خیلی خوشحالم کرد ... گل کاشته! پ.ن "۳" : نمی دونم چرا وقتی از هم دوریم با هم خوبیم اما وقتی نزدیکیم (یعنی با هم هستیم) با هم بد میشیم! الله اعلم! پ.ن "۴" : خدا کنه میم بیااااااااااااااد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:46 توسط سعيد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام!
اميدوارم از اين وبلاگ استفاده ي كامل رو ببريد... با تشكر... سعيد |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
صامت سيب "لوگو سراي سروش" سكرت |
|
RSS
|